حسام الدینحسام الدین، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

ترانه زندگی

سال تحویل

شرح به زودی ..........   سال 92 هم با همه خوبیها و بدیهاش ، با کم و زیادش  تموم شد و رسیدیم به لحظه سال تحویل ، حس و حال عجیبی هستش سر سفره هفت سین و آدم دلش پر میشه از تمنا و تمنا و تمنا ....  و خدای مهربونی که ازش خواستم سلامتی همه عزیزانم رو و موفقیتشون رو، و اینکه بزرگ شدن و به ثمر رسیدنت رو ببینم در کنار پدرت.   ...
19 فروردين 1393

حسام الدین و شلوغی هاش تو 1ماه 15 زندگیش

حسام جونم خیلی شلوغ شدی و هرچه قدر بزرگتر میشی شلوغتر و شیرینتر میشی ، از صبح تا شب در حال جنب و جوشی و اصلا خستگی سرت نمیشه ، دایما از مبلها بالا میری و پایین میایی ، از وسط میز تلویزیون رد میشی و میری پشت تلویزیون قایم میشی بعد میگی "ماما ادیییییی بعد دست میزنی و میخوای که بیام و بگیرمت وتا از جام بلند میشم از خنده ریسه میری ، دو تاکلمه بلدی که با همون دوتا کلمه به اندازه یه دنیا حرف میزنی این کلمه ها أنو یعنی از اون بده و أنی یعنی اینو بگیر ههههههههههههههه أنو وأنی ورد زبونته ، مامان و بابا رو هم خوب میگی وقتی برم دستشویی گریه می کنی بیا و ببین و اگر در رو باز بزارم فوری تشریف میاری تو ، اگه بابا بره دستشویی رو در می کوبی و صداش می کنی ، ...
26 اسفند 1392

اولین اصلاح موی گل پسرم

چقدر شیرین بود حس مادرانه ای که داشتم موقع رفتن به آرایشگاه و تو دلم می گفتم ایشالله روز دامادیش آرایشگاه رفتنشو ببینم الهی آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــن                                 ...
7 اسفند 1392

حسام من یه ساله شد

چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن و چه اندازه شیرین است امروز روز میلاد تو ،روزی که تو آغاز شدی تولــــــــــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک حالا 2 تا عکس از تولدش         ...
21 بهمن 1392

از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش بدرآید!!!!!!!!!!!!!!111

خدایا شکر ، شکر به خاطر همه نعمتهایی که بهم دادی ، به خاطر پسر ناز و سالمم و به خاطر اینکه مادرشدم . روزها با بزرگ شدن حسام الدین سپری شد ، با خنده ها و گریه هاش، با تب و بیحالیه دندون در آوردن ، با بی قراری روزهای بعد واکسن، با غل خوردنها و بالاخره نشستنش، با تلو تلو خوردن و چهاردست و پا راه رفتنش ، با تلاش های زیادش برای راه رفتن و چند قدم تاتی با کمک وسایل خونه ، با کلمه های دست و پا شکسته  وبا همه شیرینی داشتن یه پسر ملوس .حالا پسر من یه ساله شده و من با لذت مادرانه برای پسرمتولد یه سالگی میگیرم ایشالله 120ساله بشه این پسرم ایشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالـــــــــــــــــــــــــــــــــ...
25 دی 1392

معذرت

ناز پسر عزیزم یه مدتیه که نتونستم مطلبی بنویسم و بیشترش تقصیر نی نی وبلاگه که داشت سخت افزارهاش رو به روز می کرد و اصلا نمی شد وارد مدیریت وبلاگت شد به هر حال حالا با کمی تاخیر برات  می نویسم
24 دی 1392

مراسم شیرخوارگان حسینی

همیشه تو یه همچین روزی وقتی این مراسم رو از تلویزیون میدیدم دلم میخواست که منم با بچم تو این مراسم شرکت کنم وامروز به آرزوم رسیدم .خدایا به حق این روز به همه رو به مراد دلشون برسون الــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهی آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــن ...
17 آبان 1392