حسام الدینحسام الدین، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره

ترانه زندگی

11اردیبهشت 1392 روز زن ، روز مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر

امسال اولین سالی هست که من مادرم و این روز رو به عنوان روز مادر جشن میگیرم، هر سال با همسری یه جشن کوچولوی 2 نفره داشتیم ولی امسال شدیم 3 نفر ، بله فرشته ای اومده و من مادر شدم ، تازه امسال می فهمم که مادر یعنی چی و تازه می فهمم که هر چه قدر هم که تلاش کنم نمی تونم زحمتهای مادرم رو جبران کنم،   تنها کسی که وقتی به شکمش لگد زدم خندید مادرم بود ، به افتخار همه مادرهای مهربون                        روز مـــــــــــــــــــــــادر مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
16 ارديبهشت 1392

عکس روز بعد از ختنه

گل پسرم تو 29 روزگیش ختنه شد.پسر شجاع من موقع ختنه اصلا گریه نکرد مثل یه مرد دراز کشیده بود جلوی دکتر و می گفت آی نفس کش ههههههههههههههه فداش بشم             ...
7 ارديبهشت 1392

انتقال به بخش

از بخش ریکاروری به طرف اتاق می رفتیم در باز شد اولین نفری که دیدم همسری بود گفتم دیدش ؟ گفت نه گفتم خیلی قشنگه ریزه میزه و شبیه تو ههههههههه مامانی مامان جون هم بودن عمه هم بود  من رو روی تختم گذاشتن ولی از بچه خبری نبود دلم مثل سیر و سرکه می جوشید نگران بودم آخه دکتر به من گفته بود سالمی نکنه دروغ گفته نکنه بچم مشکلی داره نه من صداشو شنیدم.اینها فکرایی بود که توی سرم می چرخید و اصلا متوجه دور و برم نبودم تا اینکه حسام رو اوردن و من آروم گرفتم عمه ها هر دو بودن  بغلش می کردن و قربون صدقش می رفتن ، همسری بالای سرم بود معلوم بود که خیلی خوشحاله و از اینکه پدر شده حس غرور داره خوش اومدی پسر عزیزم
3 ارديبهشت 1392

خاطره زایمان

16دی ماه وقت دکتر داشتم و قرار بود روز زایمان رو مشخص کنه ، بابا منو پیاده کرد و رفت باشگاه ، منم رفتم تو منتظز شدم ، وقتی رفتم و معاینه شدم دکتر گفت گه سه شنبه 19 دی ساعت 6 صبح بیمارستان (که از قبل نور نجات رو انتخاب کرده بودم )باشم .یه دفعه خیلی استرس گرفتم انگاری همون لحظه قرار بود زایمان کنم به در مطب نرسیده به بابا زنگ زدم و گفت به روی خودش نیاورد ولی قشنگ معلوم بود که اونم استرس داره ، نمی دونم چطوری خودومو رسوندم خونه وبه مامان جون زنگ زدم و گفتم و قرار شد مامان جون دوشنبه بیاد. دشنبه ظهر مامان اومد و همه کارهای باقی مونده رو تموم کردیم ، شب رفتیم بالا خونه مامانی ، دلم یه جوری بود دوست داشتم عمه و مامانی رو بغل کنم گریه کنم ولی خود...
3 ارديبهشت 1392

یه یادداشت کوچولو

پسر خوشکل من ببخش که مامان اینقدر تنبله و با تاخیر اومده سراغ وبلاگت ، فقط بگم که داشتم حسابی خودمو برای اومدنت آماده می کردم فدای تو بشممممممممممممم
3 ارديبهشت 1392