حسام الدینحسام الدین، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

ترانه زندگی

خاطره زایمان

1392/2/3 18:15
نویسنده : مامان
149 بازدید
اشتراک گذاری

16دی ماه وقت دکتر داشتم و قرار بود روز زایمان رو مشخص کنه ، بابا منو پیاده کرد و رفت باشگاه ، منم رفتم تو منتظز شدم ، وقتی رفتم و معاینه شدم دکتر گفت گه سه شنبه 19 دی ساعت 6 صبح بیمارستان (که از قبل نور نجات رو انتخاب کرده بودم )باشم .یه دفعه خیلی استرس گرفتم انگاری همون لحظه قرار بود زایمان کنم به در مطب نرسیده به بابا زنگ زدم و گفت به روی خودش نیاورد ولی قشنگ معلوم بود که اونم استرس داره ، نمی دونم چطوری خودومو رسوندم خونه وبه مامان جون زنگ زدم و گفتم و قرار شد مامان جون دوشنبه بیاد.

دشنبه ظهر مامان اومد و همه کارهای باقی مونده رو تموم کردیم ، شب رفتیم بالا خونه مامانی ، دلم یه جوری بود دوست داشتم عمه و مامانی رو بغل کنم گریه کنم ولی خودمو کنترل کردم ، مامانی و عمه گفتن که فردا میان بیمارستان یه کم دلم قرص شد ولی باز استرس داشتم ، برگشتیم خونه ، یه کاسه سوپ خوردم و برای آخرین بار ساکمو کنترل کردمو رفتم که بخوابم ...

 

 

 

شب که اصلا نتونستم بخوابم همش به پسرم فکر می کردم تا اینکه دیگه 4 صبح بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم موهامو سشوار کشیدم و راهی بیمارستان شدیم با بابا و مامانی و مامان جون

خانم دکتر دوتا عمل داشت وبه من گفته بود زود برم که نفر اول باشم و نفر اول هم شدم ههههههه آخه به مامان ما محمدی ها همیشه اولیم هههههه

مامانی مامان جون نشستن و من و همسری رفیتم برا پذیرش، یه حسی داشتم ، ترس نبود ولی خیلی مبهم بود کارارو که کردیم گفتن  من و یه نفر همراهم که باید خانم باشه بریم طبقه 3(زنان و زایمان)، وایییییییییییی که چقدر سخت بود دل بریدن از همسری دلم میخواست که همسری همراهم باشه چون اون همیشه تنها کسی بوده که تو هر لحظه ای چه بد و چه خوب ، تلخ و شیرین کنارم بوده ولی خوب نشد ، میخواستم خودمو بندازم تو بغلش و بگم برامون دعا کن برای من و پسرمون ولی نشد و نتونستم ، خیلی رسمی باهاش دست دادم ولی چشمم پراز حرف بود و اشک که حتما خودش فهمید همه احساس منو ؟

رفتیم طبقه 3 گفتم زائو بره تو اتاق ته سالن و آماده بشه ، گفتن باید گوشی رو بدی به همراهت ، ای داد بیداد تنها وسیله ارتباط باهمسرم رو هم گرفتن و یه لحظه خیلی حس تنهایی کردم ولی تنها نبودم خدا با من بود و من توکل کردم به خودش ، رفتم تو یه خانم بد اخلاق با اخم لباس بیمارستان داد بهم و نق زد داشت گریم در میومد که یه پرستار مهربون دستمو گرفت و گفت ناراحت نباش من پیشتم وای که چقدر نفس راحتی کشیدم و با کمک اون پرستار لباسمو عوض کردم و رو تخت آماده شدم همش فکرای عجیب غریب تو سرم بود خیلی سردم بود نمی دونم از استرس بود یا واقعا سرد بود ساعت 8 شد که پرستار اومد و گفت حاضری بریم گفتم آره در اتاق که باز شد مامان جون بود و لبهای در حرکتش که راحت میشد فهمید که داره برامون دعا می کنه و آرامشی بود که به وجود من می دمید. ورودی اتاق عمل دکترم با همون لبخند همیشگی اومد به استقبالم و باهم رفتیم تو رو تخت دراز کشیدم ، دکتر بیهوشی اومد بالاسرم و با مهربونی گفت بشینم و خودمو شل بگیرم ، ازبس که نگران بود نفهمیدم کی آمپول زد ولی زودی خوابوندمو دکتر اومد کارشو شروع کنه کم کم بیحسی رو تا زیر گردنم حس میکردم یه لحظه حس کردم که دارم میمیرم و خیلی به سختی و با اشاره به پرستار بالای سرم فهموندم ، با اکسیژنی که بهم وصل شد یه کم آروم شدم انگار داشتم میخوابیدم چشممو بستم و برای همه دوستای عزیزم که التماس دعا کرده بودن دعا کردم ، وباز حس خفگی داشتم دکترم ازم پرسید اسمشو چی میزاری گفتن حسام ، گفت بزار امیر حسام ، گفتم آخه فامیلیش هم درازه اونوقت اسمش میشه یه جمله و همه خندیدن ، یه لحظه حس کردم یه چیزی از درون وجودم کشیده شد ، آره  درست بود بچه رو درآوردن و صدای گریه های ضعیفش بود که تو اون لحظه بهترین و شیرین ترین ترانه ای بود که میشنیدم ساعت 8:30 صبح حسام گریه کرد و من مادر شدم

گفتم خانم دکتر سالمه؟ گفت سالمه سالمه خیالت راحت و من آروم شدم و انگار خسته سالهای انتظار بودم و نمی تونستم چشممو باز نگه دارم، حسام رو بردن و من تو ریکاوری بودم تا برم به اتاقم .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

نیهال
7 اردیبهشت 92 19:13
وای چه خوب نوشتی انگار داری خاطره من رو تعریف میکنی دقیقا مثل خودت پرستار بد اخلاق تا کشیدن عرفان ههههه میبینی رعنا منم هیچ وقت اون حس یادم نمیره