انتقال به بخش
از بخش ریکاروری به طرف اتاق می رفتیم در باز شد اولین نفری که دیدم همسری بود گفتم دیدش ؟ گفت نه
گفتم خیلی قشنگه ریزه میزه و شبیه تو ههههههههه مامانی مامان جون هم بودن عمه هم بود من رو روی تختم گذاشتن ولی از بچه خبری نبود دلم مثل سیر و سرکه می جوشید نگران بودم آخه دکتر به من گفته بود سالمی نکنه دروغ گفته نکنه بچم مشکلی داره نه من صداشو شنیدم.اینها فکرایی بود که توی سرم می چرخید و اصلا متوجه دور و برم نبودم تا اینکه حسام رو اوردن و من آروم گرفتم عمه ها هر دو بودن بغلش می کردن و قربون صدقش می رفتن ، همسری بالای سرم بود معلوم بود که خیلی خوشحاله و از اینکه پدر شده حس غرور داره
خوش اومدی پسر عزیزم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


انتقال به بخش
