من مادر شدم
روز شنبه صبح رفتم آزمایشگاه وبا توجه به حرفهای بابایی که همش می گفت الکی به خودت امید نده خیلی ناامیدانه آز دادم و خانمه گفت که عصر بیا جوابو بگیر ، وای تا عصر ؟ من چطوری صبر کنم اومدم دفتر و با هزار زحمت خودمو مشغول کردم ساعت شد 5 پاشدیم بریم آزمایشگاه که پسر دایی بابایی اومد و مگه پاشد
بره خلاصه ساعت 6/5رسیدم آزمایشگاه وقتی جواب آز رو دیدم همینطوری گریم گرفت تو ماشین هم تا خونه با بابایی فقط گریه کردیم همش به یاد خاله هایی بودم که همشون منتظر نی نی هستن ، بعد به همشون اس زدم و گفتم که تو اومدی ، بابایی هم به آقاجون خبر داد نمی دونی چه حالی شده بود پشت خط همش گریه میکرد.
آره نفس من و تو بالاخره اومدی و من از خدا میخوام که تا آخر باهام بمونی عزیزم

![]()
![]()

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


من مادر شدم
