دیشب خوابتو دیدم نازگلم
سلام نفس مامانی ، خوبی ؟ دلم برات تنگ شده کاش شکمم یه پنجره داشت که هر روز بازش می کردم و تو رو می دم وخیالم راحت میشد که سالمی عزیزم . راستی عزیزم دیشب خوابتو دیدم ، چقدر ناز بودی و دلمو بردی ، البته تو خوابم پسر بودی ولی خوب نمی دونم که پسری یا دختر ولی هر چی که باشی همه عمر و زندگی من شدی ، تو خواب چند نفری جمع شده بودن و داشتن آش رشته می پختن و تو هم داشتی همش می زدی هههههههههههه ای ناقلا آخه از کی آشپز شدی هان؟ بعد بهم گفتن که واسه تو آش رشته بپزم و پخش کنم، منم صبح به بابایی گفتم و قرار شد بعد دنیا اومدن آش بپزیم و پخش کنیم. حالا به مامانی بگو ببینم جات راحته ؟ اذیت که نمی شی تو اون جای تنگ و تاریک ؟ چیزی دلت نمی خواد ؟ اگه چیزی خواستی یواشکی بیا تو خوابم بهم بگو قول می دم زودی برات آماده کنم ههههههههههه راستی وقتی شبها بابایی برات قصه می گه میشنوی ؟ یا وقتی برات آواز می خونه ؟ یاوقتی نازت می کنه ؟ مطمئن هستم که همشو حس کردی چون بابایی خیلی دوستت داره ، خوب خوشکل من تو رو به خدا می سپرم مواظب خودت باش و تورو جون عزیزت کم با این دل و روده من بازی بازی کن مردم از تهوع ههههههههههههه قربونت برم من بوسسسسسسسسسسس





دیشب خوابتو دیدم نازگلم
