حسام الدینحسام الدین، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

ترانه زندگی

انتقال به بخش

از بخش ریکاروری به طرف اتاق می رفتیم در باز شد اولین نفری که دیدم همسری بود گفتم دیدش ؟ گفت نه گفتم خیلی قشنگه ریزه میزه و شبیه تو ههههههههه مامانی مامان جون هم بودن عمه هم بود  من رو روی تختم گذاشتن ولی از بچه خبری نبود دلم مثل سیر و سرکه می جوشید نگران بودم آخه دکتر به من گفته بود سالمی نکنه دروغ گفته نکنه بچم مشکلی داره نه من صداشو شنیدم.اینها فکرایی بود که توی سرم می چرخید و اصلا متوجه دور و برم نبودم تا اینکه حسام رو اوردن و من آروم گرفتم عمه ها هر دو بودن  بغلش می کردن و قربون صدقش می رفتن ، همسری بالای سرم بود معلوم بود که خیلی خوشحاله و از اینکه پدر شده حس غرور داره خوش اومدی پسر عزیزم
3 ارديبهشت 1392

خاطره زایمان

16دی ماه وقت دکتر داشتم و قرار بود روز زایمان رو مشخص کنه ، بابا منو پیاده کرد و رفت باشگاه ، منم رفتم تو منتظز شدم ، وقتی رفتم و معاینه شدم دکتر گفت گه سه شنبه 19 دی ساعت 6 صبح بیمارستان (که از قبل نور نجات رو انتخاب کرده بودم )باشم .یه دفعه خیلی استرس گرفتم انگاری همون لحظه قرار بود زایمان کنم به در مطب نرسیده به بابا زنگ زدم و گفت به روی خودش نیاورد ولی قشنگ معلوم بود که اونم استرس داره ، نمی دونم چطوری خودومو رسوندم خونه وبه مامان جون زنگ زدم و گفتم و قرار شد مامان جون دوشنبه بیاد. دشنبه ظهر مامان اومد و همه کارهای باقی مونده رو تموم کردیم ، شب رفتیم بالا خونه مامانی ، دلم یه جوری بود دوست داشتم عمه و مامانی رو بغل کنم گریه کنم ولی خود...
3 ارديبهشت 1392

یه یادداشت کوچولو

پسر خوشکل من ببخش که مامان اینقدر تنبله و با تاخیر اومده سراغ وبلاگت ، فقط بگم که داشتم حسابی خودمو برای اومدنت آماده می کردم فدای تو بشممممممممممممم
3 ارديبهشت 1392

سونوی سلامت جنین تو ماه 7

سلام پسر نازمامانی ، دیروز با بابا جون اومده بودیم دیدنت متوجه شدی که دوتا چشم چقدر با ذوق و شوق نگاهت می کردن؟ عزیز دلم خیلی خوشکل بودی ولی ای ناقلا دقیقا شدی فتوکپی برابر اصل بابایی ههههههههههه هر چی نگاهت می کردم سیر نمی شدم دکتر همش توضیح می داد و من و بابایی ذوق می کردیم و من دیگه داشت گریم می گرفت فدای همه اون اعضای کوچولو موچولوی تو بشم که همشون سالم بودن ، تو خونه همش منو بابایی واسه هم تعریف می کردیم که چقدر ناز بودی دوست داشتم دوباره برگردم و به آقای دکتر بگم که بازم ببینمت ولی بابایی گفت بهتره دگه بزاریم استراحت کنی هههههههههههه الهی فدای تو بشم پسر نازم
10 آبان 1391